
در روزهاي تنهايي تنها نام تو ارام بخش خاطرم بود
من به ياد تو هر شب برايت چراغي روشن مي گذارم
تا در شب هاي برفي راه خانه ام را گم نکني و براي
پذيرايي از تو سبد سبد خاطره و محبت برايت روي ميز
ميگذارم و سيب هاي سبز و سرخ کال و رسيده را از 
تک درخت عشقم برايت مي چينم تا بفهي تمامي
وجودم از ان توست و حاضر هستم برايت تمامي جاده هاي
انتظار را با عشق بپيما يم اکنون که ورق هاي زندگي
تلخ و شيرين خوب وبد با هم ميگذرد چاره اي ندارم جز
انکه باز هم به انتظارت در شبهاي برفي بنشينم..

گلم خیلی خوشحالم که برگشتی


بهت تبریک می گم

ازهمین تکرارِ تو ست
که حالا اینجای ِ قصّه ایستاده ایم
یادت که هست نازنینم
زیر همین گنبد کبود بود که قصّه مان را شروع کردیم؛
وحالا به این می اندیشم که اگر نیامده بودی،
واگه می رفتی
بستن عهد عشق شروع یک زندگی شیرین 
من،
در کدامین قصّه پرسه می زدم
این چیزها مهم نیست
مگه نه گلم ؟
مهم نیست ته قصّه به کجا میرسه
سرنوشت ِ کلاغ ِ قصّه هم مهم نیست
حتّی مهم نیست که مهم هست یا نه
فقط می خوام در این مکان ،
بالیدنت و قبولیت رو جشن بگیرم،
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:10  توسط شیوا و علی
|
.
..سلام دوستان
به دلیل مرگ ناگهانی پدر بزرگ عزیزم واسه یه مدتی حال و حوصله آپ کردن ندارم
فقط تو کاره خدا موندم که چرا فرشته های زمینی اش رو خیلی زود از ما جداشون می کنه و اونهارو پیش خودش می بره

امشب شب هفتم پدر بزرگ عزیزم بود.اصلا باورم نمی شه که دیگه بین ما نیست

الان حالم زیاد خوب نیست...بدجور بعض کردم...فقط اومدم بگم که اگه دیر آپ می کنم به خاطر مرگ ناگهانی پدر بزرگ عزیزمه
خوشحال میشم واسه شادی روح مرحوم فاتحه بخونین
...........خداحافظ تا
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:50  توسط شیوا و علی
|
جز یه دنیا شرمندگی هیچ چیزی واست ندارم


اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه
بتونم
شیوا
عشقمو فرياد بزنم بين همه
بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه 
بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه
نزنه شور جدايي دل تنگ و بي قرار 
لحظه ديدن روي ماهم
شیوا
اون گل بهار
مثل پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه
دل تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه
بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش
بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش
بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد
بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد
موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه
بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه
بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره 
شیوااااا
اااااا
جوووووووونم
عزيزت دوست داره،بدون واست جون ميزاره
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:1  توسط شیوا و علی
|

روی گل شما به سرخی انار
شب شما به شیرینی هندونه
خنده هاتون مانند پسته
وعمرتون به بلندی " یلدا "
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:25  توسط شیوا و علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:34  توسط شیوا و علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:2  توسط شیوا و علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:44  توسط شیوا و علی
|
وقتی گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم
ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند
هر وقت دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرها و گريه ميكنم
پس هر وقت بارون مياد بدون دلم برات تنگ شده
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:38  توسط شیوا و علی
|
آزادی
خونم را بریز و تنم را زخم بزن اما بدان که به روحم آسیبی نمی رسانی
وآن را نابود نمی سازی.دست ها و پاهایم را با غل و زنجیر ببند و به
سیاهچالم بیفکن.با وجود این نمی توانی افکارم را زندانی کنی زیرا افکار
من همچون نسیم آزاد است و از فضای بی زمان و بی کران عبور می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:5  توسط شیوا و علی
|
مادر
تقدیم به مادر عزیزم که با پلک های بی حرکت
خورشید را نگریست,با انگشتان نا لرزان در آتش
چنگ زد و از پس غوغا و فریاد کوردلان,نغمه ی
روح کل را شنید....
جبران

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:35  توسط شیوا و علی
|